در باب سالروز تولد این دو شاعر ظاهر سارایی مینویسد

در باب سال­زاد خان منصور گفته اند : به سال ١١٠٥هجری قمری در منطقه­ی " جوزر " ایوان امروزی پای به عرصه­ی وجود نهاده است .ظاهرا دقت و قاطعیت این تاریخ را باید با تردید تلقی کرد و درست­تر آن است که او درسال­های نزدیک به این تاریخ متولد شده است ،  و این سال ها مقارن بوده است با حکومت صفویه و پایان پادشاهی شاه سلیمان (١١٠٦-١٠٧٧) و آغاز سلطنت سلطان حسین صفوی ( ١١٠٦-١١٢٥) .در اشعار شاعر ، تنها یک قرینه­ی تاریخی دیده می­شود و آن واقعه­ی جنگ قندهار است و این جنگ یه سال ١١٤٦ آغاز و ١١٥٠ پایان پذیرفته­است.با این نشانه ، مشخص می شود که خان منصور در این جنگ در کسوت یکی از فرماندهان نیروهای محلی و ایلی در رکاب نادرشاه افشار بوده و  احتمالاً چهل پنجاه سالی سن داشته است .مرگ او را بین سال های ١١٧٥ و ١١٧٧ هجری قمری ذکر کرده­اند .او از شاعران و شهسواران ایل بزرک و معروف کُرد یعنی کَلهُر بوده  و به نقل از منابع شفاهی ، خان منصور پسر میرمیدان ، پسر منصور خان اول پسر محمد جعفر گپو پسر محمد حسن خان پسر اسد خان بوده است .

خان منصورِ حاکم ، یاوران و دلاورانی داشته که در عرصه­ی اداره­ی امور و دفع دشمنان ، یاری­اش می داده­اند اما او هم­سرا وهم­سخنی در میان هم­نشینان نمی­یافته تا با او نرد شعر ببازد و آینه­های رو­به­روی هم باشند ،  تا این که به گفته­ی معروف که گاه  با روایات مختلفی بیان می شود، هم­سرا و یار خود را می­یابد و او شاعر بینوا و دوره گرد ی یه نام " شاکه " بوده است که کسی طبعاً سال تولدش را به یاد نداشته وهمین قدر در باره­ی او نقل شده­است که از ایل "بولی " از توابع بخش چوارِ امروزی ِ شهرستان ِ  ایلام  بوده است .

اودر هیئت فروشنده­ی خرده­پا و دوره­گردی در اطراف و اکناف می­گشته و کسب معاش می­کرد ه­است . او فی البداهه ابیات خان منصور را پاسخ گفته و شگفتی او را برانگیخته­است که خود آغازی بوده است بر دوستی و برادری  و هم­سرایی این دو شاعر خوش ذوق ؛ و این واقعه مصداق این بیت طبیب اصفهانی است که گفته :

بنازم به بزم محبّت که آن جا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

در مورد آشنایی این دو شاعر دو روایت بیان شده است که هر دو روایت را در ادامه میبینیم

روایت اول

در مقدمه ی دیوان شاکه و خان منصور شاعران نام آشنای دیار کلهر که به تصحیح علیرضا خانی و محمدعلی قاسمی سالهاست در اختیار مشتاقان قرار گرفته در باره ی اولین دیدار این دو آمده است:

 خان مدام پیش خود زمزمه می کرد:

«شاکه ناوی تید بووگه هاو فه ردم

بووگه هاو راز دل پر ده ردم»

انگار کسی از درون به او الهام می کرد که آخرالامر خواهد آمد. او خواهد آمد. با چهره ای تکیده و رنجور که زخم سالیان کهن دارد. بر دستهای ترک خورده اش خستگی سالیان دوری از عافیت پینه بسته است. از دور صدای کاروانیان بگوش می رسد که در دم و باز دم نفسهایشان خستگی راه و تشنگی سفر جاریست. خان به آنسوی تپه ها چشم می دوزد. در دلش شور و شوق عجیبی برپاست. به این طرف و آن طرف راه می رود.

می ایستد. دوباره به سمتی که صدای کاروانیان بگوش می رسد، چشم می دوزد. صدا نزدیک و نزدیکتر می شود. ناخود آگاه همان شعر را زمزمه می کند.

«شاکه ناوی تید بووگه هاو فه ردم

بووگه هاو راز دل پر ده ردم»

زوزه ی بادهایی که پیام آور فصل سردی و بارش اند همه جا را فرا گرفته است. اما در دل خان خنکای نسیمی جاریست که خبر از بهار وصل می دهد. عطر دیدار در تزاحم دره های دوری چه شمیم دلنوازی دارد. کاروانیان نزدیک می شوند. زنان و مردان طایفه به پیشوازشان می روند. خان روبروی سیاه چاردش به انتظار ایستاده است و همه چیز را نظاره می کند: چند قاطر بارکش و دو الاغ که از سوز سرمانی اولین ماه زمستان به نفس نفس افتاده اند . آن طرف تر چند مرد میانسال و جوان آرام آرام بسوی سیاه چادرها می آیند. چهره هاشان آفتاب سوخته، ژولیده و لاغر اندام است، اما در وجودشان عزم و ارده ای نهفته است که روایتگر قوم غیرت و عزت بود. افراد کاروان نزدیکتر شدند. مردان طایفه به پیشوازشان رفتند: سلام خسته نباشید.

- علیکم سلام، عزتتان زیاد.

خان با آنکه بزرگ بود وحاکم منطفه، اما تنها حاکمی بود که از طبع لطیف و ظریفی برخوردار بود که در آن ته مایه های نوعدوستی و مهمان نوازی موج می زد.

خان افراد کاروان را به منزل دعوت کرد و به بهترین وجه از آنان پذیرایی نمود کاروانیان از رفتار مهربانانه و نوعدوستانه ی خان شگفت زده شدند. همگی پیش خود می گفتند: چطور ممکن است مردی به این صلابت و توانمندی با مردم ساده و رعیت اینگونه برخوردی داشته باشد. همه متعجب بودند. متعجب و شگفت زده ، خان دستور داد تا برای میهمانان شام درست کنند. هوا، هوای سرد و رعشه برانگیز ماه اول زمستان بود. آسمان در هاله ای از ابر پوشیده شده بود. کاروانیان با آنکه از خستگی راه و سرمای روزهای اول ماه زمستان رنجور و خسته بودند، اما با رفتار مهربانانه ی مردی که حاکم و انسان دوست بود، درد و رنج سفر را فراموش کردند .بوی روغن حیوانی و عطر برنج فضای سیاه چادر را پرکرده بود. چند لحظه بعد شام را آوردند. بین کاروانیان مردی لاغر اندام و ژولیده با نگاههای نافذ و کنجکاوش همه چیز را زیر نظر گرفته بود. در وجود مرد حسی جریان داشت که خبر از واقعه ای تاریخی می داد. روبروی خان مه سور آرام و متین نشسته بود. گهگاه به چهره ی تک تک میهمانان می نگریست. انگار بدنبال گمشده ای می گشت که سالها در پی اش بود. خدمتگزاران بخوبی از میهمانان پذیرایی کردند. در بین میهمانان همان مرد میانه اندام با طبعی شاعرانه و لحنی دل انگیز خطاب به خان مه سور گفت:

یه بوو ئاش دیوان خانه

یا بوو ئاش ئه ول زمسانه

در دل خان همهمه ای به پا شد. چند لحظه مات و مبهوت به چهره ی مرد میهمان نگریست. انگار خودش بود. گمشده ای که سالها انتظارش را می کشید. خان با شنیدن این شعر آرام آرام همان شعری که در اوقات تنهایی پیش خود زمزمه می کرد، بر زبان جاری کرد:

«شاکه ناوی تید بووگه هاو فه ردم

بووگه هاو راز دل پر ده ردم»

کاروانیان با شنیدن این شعر شگفت زده شدند. همه پیش خود می گفتند این مرد بزرگ همسفر ما را از کجا می شناسد؟ نگاهها به سمت «شاکه» خیره شده بود. شاکه همانند سایر همسفران متعجب و شگفت زده بود. خان کم کم یقین حاصل کرد که این مرد همان کسی است که سالها انتظارش را می کشید. احساس عجیبی پیدا کرده بود خان می خواست از کاروانیان بپرسد که آیا این مرد با چنین طبع لطیفی شاکه است، یا خیر. اما کسی از درون او را از انجام چنین کاری باز می داشت. نکند در بین آنها شاکه نباشد. آنوقت خان همه چیز را از دست رفته می پنداشت ، آنوقت بود که زمین و آسمان در مقابل چشمانش تیره و تار می شد. خان نمی دانست که چکار کند تا یقین حاصل کند که در بین مهمانان شاکه نامی هست....

آسمان پوشیده از ابر بود. کاروانیان خسته و خواب آلود به نظر می رسیدند. گاه از آسمان باران، نم نم و آرام و آرام می بارید. خان که سور دستور داد جایی برای خواب میهمانان درست کنند. در بین میهمانان مرد لاغر اندام خواب نداشت. مدام پیش خود فکر می کرد که خان از کجا او را می شناسد.

خان مه سور مدام در فکر یار همیشگی اش بود. حس می کرد که گمشده اش در بین میهمانان است. اما نمی دانست که چگونه او را شناسایی کند. خان تاب خوابیدن نداشت. نیمه شب از میان چادر به بیرون رفت، باران در حال باریدن بود. صدای آب رودخانه ها تا فرسنگ ها بگوش می رسید.

خان در حالی که وارد سیاه چادر شد با صدای آرامی گفت:

شوکرانه م پیدوو بینای بان سه ر

شاکه که حرکات خان مه سور را زیر نظر داشت و درپی چنین فرصتی بود، با لحنی ملایم و آرام در جواب گفت:

کووره گلالان لافاو گرته وه ر

خان با شنیدن این مصرع از خود بی خود شد. چند لحظه مات و مبهوت در همان جا ایستاد. دلش هری فرو ریخت. حس می کرد که این همان مرد و همان کسی است که سالها انتظارش را می کشید. اما باز به این فکر می کند که مبادا اشتباه کرده باشد. باید یقین حاصل می کرد. خان خواب نداشت چند تکه هیزم در داخل آتش انداخت و به فکر فرو رفت. خان در جایی سیر می کرد که سرشار از لطافت و پاکی بود. خودش را با کسی  می دید که سالیان سال به انتظارش نشسته بود. زمان به سپیده دم نزدیک می شد. خان برای اقامه ی نماز صبح از سیاه چادر بیرون رفت و وضو گرفت. به اطراف که نظر می انداخت برف همه جا را پوشانده بود. هنگام برگشت با آن طبع لطیف و ظریف آهسته گفت:

شووکرانه م پیدوو که س سر نه زانا

شاکه که بیدار و منتظر چنین لحظه ای بود در جواب گفت:

سفید په ر له ریو سه ر زه مین شانا

این بار خان یقین حاصل کرد که این مرد لاغر اندام همان گمشده ای است که سالیان سال در پی اش بوده است. خان با لحنی آرام گفت کدامتان شاکه است؟ مرد لاغر اندام در حالی که از زیر لحاف برخاست با لحنی مؤدبانه و متین گفت:

من هستم خان! امری داشتید خان با حرمت و احترام از زندگی و روزگارش پرسید. شاکه در جواب گفت: نمک فروشم و کار درست و حسابی ای ندارم.

- می دانی تو همان مردی هستی که من سالها در پی اش بوده ام؟

شاکه سکوت کرد و چیزی نگفت:

خان ادامه داد و گفت: من تشنه ی طبعی چون طبع توأم. اگر مایل باشی می توانی همین جا و درکنار من به زندگی ات ادامه دهی.

شاکه در حالی که چنین لطف و موهبتی را باور نمی کرد با روی باز پیشنهاد خان را پذیرفت و بدین گونه تحولی تازه در زندگی اش پدید آمد و تا آخر عمر در کنار خان منصور ماند.

روایت دوم

ˈديوان اشعار و زندگينامه شاكه و خان منصورˈ نوشته ˈعلي محمد سهراب نژادˈ داستان آشنايي شاكه و خان منصور بدين شرح است: ˈدم غروبي كه شاكه براي فروش نمك به منطقه محل اسكان خان و اطرافيانش مي آيد و بساط معامله وسود وسودا را پهن مي كند ، مشتريان زيادي از زنان و زيبارويان ايواني و كلهر را دور خود جمع مي كند، زنان ودختران بطور عادي وبي پرده با شاكه روبه رو مي شدند و با او به جدال و معامله و بگو مگو مي پردازند وشاكه با كمال بشارت وخوش برخوردي با آنها رو به رومي شود ، خان اين منظره را مي بيند و مي گويد درويشي او از خاني من بهتر است (در اين هنگام خان منصور با مصرع شعري باب صحبت را با شاكه باز مي كند و شاكه نيز با مصرع شعري جواب او را مي دهد)خان منصور طبع لطيف شاكه را مي پسندد او را به ميهماني خود مي پذيرد،ملاقات شاكه وخان منصور نقطه شروع زندگي اين دو شاعر است در شعر گفتن چنان ذوقشان در هم آميخته گشته كه هر مصراع را كه خان منصور مي گفته مصراع بعد را شاكه في البداهه جواب مي داده استˈ. كمتر كسي پيدا ميشود كه در اين مناطق كردنشين نام شاكه وخان منصور ايواني را نشنيده باشد،اين درحاليست كه بعداز دو چاپ متعدد و متفاوت از ديوان شعري اين دو شاعر كرد زبان همچنان اين ديوان ناياب است پس از آشنایی این دو به قلم ارتباط این دو وارد مرحله تازه ای میشود

 ظاهر سارایی در این رابطه مینویسد

. پس از این ماجرا ، شاکه چونان یکی از خویشاوندان ومحارم ، قرین خان منصور بوده­است  وبا هم به سیر وسیاحت در کوه و دشت پرداخته و از فرصت­ها بهره­ها گرفته و اشعار هم­دیگر را جواب گفته یا تکمیل می­کرده­اند . این هم­سرایی چنان بوده که یا مصراع­های هم را کامل می­کردند یا معماهای هم را پاسخ می­گفته­اند . پاره­ای از این اشعارشان چنان به هم آمیخته است که نمی توان از هم تمیزشان داد ، اما استقلال بخشی از شعرها آشکار است ؛ مثلا شعری که خان منصور به یاد و دیار در زمان محاصره­ی قندهار سروده ، مسلم است که از اوست  وشعری که شاکه در مرگ خان منصور سروده طبعاً زاده ی طبع وی می­باشد .خان منصور اگر چه اغلب ایام را به کام­روایی سپری کرده اما زندگی­اش خالی از وقایع و سوانح رنج­آور نبوده است .او به مثابه­ی یکی از حاکمان مورد اعتماد صفویه و افشاریه می بایست در جنگ­ها و لشکرکشی­ها عنداللزوم شرکت کند و به ماموریت­هایی که به او واگذار می­شده ، برود . روایات  و منابع شفاهی دو واقعه را روایت کرده­اند که منجر به احضار شدن او به پایتخت وغیبت هفت ساله­اش شده­است . یکی از این وقایع را احضار شدن جهت مبارزه با پهلوانی بیگانه ذکر کرده اند که نهایتاً خان منصور در حضور پادشاه ایران این پهلوان را به شیوه­ی مبارزه ی محلی رایج در ایلام و معروف به " جریت وازی " از پای در می آورد . آن نوع مبارزه چنان بوده است که دو مبارز، سوار بر اسب به تاخت مشول می­شدند و گرزهایی را در حین تاخت به سوی هم پرتاب می کرده­اند . واقعه­ی دیگر که جدی­تر می نماید ، ماجرای شرکت جستن خان­منصور در محاصره­ی شهر قندهار است که وی سمت فرمان­دهی ایل کلهر را در این نبرد برعهده داشته­است . شرح جنگ قندهار در کتاب " تاریح ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه " و به قلم استاد اقبال آشتیانی چنین آمده است :" نادرشاه پس از آن که از جانب نواحی شمال و مغرب ایران آسوده خاطر شد ، به سمت مشرق توجه کرد و اول به فکر برانداختن آشیانه­ی افاغنه­ی غلجایی یعنی قندهار که گورکانیان هند نیز از آن جا پیوسته در خاک ایران تحریکات می کردند ، افتاد و این شهر در این تاریخ در دست حسین غلجایی برادر محمود افغان بود . پس از رسیدن نادر به پای حصار قندهار ، چون دانست که گشودن آن جا به حمله میسّر نیست ، تصمیم گرفت که با طول دادن محاصره محصورین را از پای درآورد . به همین نیّت در مقابل قندهار شهری تازه به نام نادر آباد ساخت و مراوده­ی قندهار را با خارج قطع نمود و تا یک سال آن جا را درحصار داشت . عاقبت دید که افاغنه به واسطه­ی داشتن آذوقه ی کافی هنوز می توانند تا مدتی مقاومت کنند . این بود که حکم به حمله داد و بختیاری های همراه نادر یکی از برج های شهررا به حمله گرفتند و قندهاردر ٢٣ ذی الحجه  ١١٥٠ از پای درآمد.

شاکه و خان منصور چونان دو شاخه از یک رود ، بعد ازفترتی هفت ساله بار دیگر آغوش به روی هم می­گشایند و در پیوندی دیگر، بازار شعر و شاعری را گرم می­کنند ؛ بار دیگر به شکار می­پردازند ؛ چشمه­ها و سیاحتگاه­های خوران و بازان را سیر می کنند ؛ از فراز بانکول و مانشت به ایوان می نگرند ؛ آب­تنی دحتران را در میان چشمه­ها و رودخانه­ها دزدانه می نگرند و با زبانی سرشار از زیبایی و طراوت و پاکیزگی وصف می­کنند . از هیاهوی کوچ و آوای شبانان و زندگی ایلی و عشیره­ای لذت می برند و عناصر شعری خود را از اجزای طبیعی پیرامون خود می­گیرند . تشبیهات و استعارات و توصیفاتشان اغلب حسی و عینی است . چندن به مفاهیم انتزاعی و عقلی نمی اندیشند ؛ معشوق و زیبارو را به آهوی پیشاهنگ گله ، مرغابی ، بزکوهی ، گل سرخ ، قرص قمر و... تشبیه می کنند .گاه در توصیفات جزءنگر هستند و مثلا به نوع پوشش زیبارویان وذکر نام آن ها می پردازند و حتی حرکاتشان را لحظه به لحظه گزارش می دهند .گذشت زمان و نشستن گرد پیری بر سرو روی  آنان ، گاه مرگ اندیششان می کند و برگذشته­ی خویش حسرت می خورند و از پیری و بی رونقی بازار عشق ورزی شان شکوه می­کنند .خان منصور احتمالا در شب نشینی­ها و در حضور یاران وبزرگان جهت تفریح اوقات  ، معماهایی دشوار طرح می کرده و شاکه ارتجالاً به این معماها پاسخ­های شیرین می داده و حاضران را به شگفتی وا می­داشته­است . گویا بزرگان ، گاه  خان­منصور را به این سبب که  دوره گرد گم­نامی چون شاکه  را رفیق گرمابه و گلستان خود کرده  ، سرزنش می کرده اند و از او می خواسته­اند شاعری دیگر را از سرشناسان و معروفان ایل، یار شعر خود کند و طرح این معماها برای اثبات این نکته بوده که کسی واقعاً جز شاکه این اهلیت را ندارد .چنان که رسم روزگار است ، کام خان منصور و طبعا شاکه گاه از مصایب و درد هایی تلخ می­شده­است . یکی از این تلخ­کامیها مرگ " شاهان " فرزند برومند  و مورد علاقه­ی خان بود ه­است .گفته اند خان منصور ، شاهان را در بازی مبارزه گونه­ی " جریت وازی " که پیشتر به آن اشاره شد ، ناخواسته بر اثر برخورد حربه ای کشته است و ازاین بابت احساس رنج و درد مضاعف می­کرد .  خان منصور با دیدن گل­های شکفته و آوای پرندگان خوش­خوان به یاد شاهان می­افتد و دردمندانه می گوید : شاکه شاهان کو؟ و شاکه برای کاستن از کوه  اندوه خان  ، متذکر می شود که دنیا تا به حال به کسی وفا نکرده و هرکه  آمده ، رفته  و در این سرای سپنج هیچ نشانی از شاهان و پیغمبران و بزرگان نمانده و البته شاهان نیز از این امر مستثنا نیست .خان منصور ،  سرانجام تن به مرگ می سپارد و دنیا را با همه­ی زیبایی­هایش ترک می کند و شاکه را به سوک خود می­نشاند که شرح این سوگواری از مرثیه­ی سوزناکی که درمرگ خان گفته ، نمایان است . گویند شاکه سال ها پس از خان­منصورزنده بود ه است .آن چه از اشعار این دو شاعر بزرگ باقی مانده ، قطعا نه کل آثار آن ها و نه دقیقاً عین آن آثار است . اشعار­شان سخت مورد توجه مردم بوده و " گورانی " خوانان و " هوره چڕان " غرب کشور ،  اشعار شان را به مناسبت های مختلف می­خواندند . صیت جمیل شعر شاکه و خان منصور ار تنگنای ایوان و حلقه­ی تنگ ایل کلهر گذشته ، پشتکوه و کرمانشاه و کردستان ولرستان و نواحی کردنشین عراق خاصه خانقین و مندلی را درنوردیده است  والبته طبیعی است که شعرهایی از این دست که از صدها صافی ذوق وضمیر می گذرند ، به مرور زمان از اصالتشان کاسته­شده وبه رنگ راویان درآمده باشد . تا آن جا که مطلعیم نسخه­های کهنی از اشعار شاکه و خان منصور در دست نیست وآن چه محققان تحت عنوان اشعار شاکه و خان منصور فراهم کرده­اند ، از سینه­ی راویان بر صفحه­ی کتاب نقش بسته است .با این وصف اصالت پاره ای از اشعار که به نام این دو شاعر اشاره شده یا متضمن قرینه­ای تاریخی چون جنگ قندهار است ، انکارناشدنی است . باری مجموع اشعاری که به قطع می­توان  از شاکه و خان منصوردانست یا انتسابشان پذیرفتنی است، کمتر از ٢٥٠ بیت است . در مابقی اشعاری که به نام آن دو ضبط شده است ،  رد پای آشکارشاعران دیگر دیده می­شود چنان که شک نیست ، بخشی از آن­ها کلاً متعلق به شاعران دیگری است .نظر یه این که اشعار شاکه و خان منصور ازصدها صافی وذوق و ذهن گذشته ، خواه ناخواه به مرور زمان تا حد زیادی شکل اشعار تغییریافته و لذا نمی توان به قطع در باب زبان شعری آن ها قضاوت کرد ، گرچه گهگاه رگه­های اصیلی از زبان کهن درشعرهایشان نمایان است و اشتراک زبانی شان را با زبان غالب و معیار شعری اکثرکردها موسوم به گورانی ( هورامی ) نشان می دهد .پیشتر در باب این زبان شعری سخن گفته ایم و این جا تکرار نمی کنیم . آن چه دراین مقام گفتنی است، آن است که روایان و حافظان، اشعارشاکه و خان منصوررا که به سبک غالب آن زمان یعنی کردی گورانی بوده با عناصربیشتری از از زبان محاوره و گویش­های محلی آمیخته­اند و بدین خاطر امروزی و نوتر

شاکه  و خان منصور ،  از آرایه­های لفظی و معنوی در حد اعتدال استفاده کرده­اند و ازآن میان تشبییه و واج آرایی و انواع جناس­ها چشمگیرتر است و از دیگر آرایه­ها چون استعاره ( بیشتر مصرّحه ) ، اغراق ، تلمیح ، مراعات نظیر و ...نیز یه فراخور موضوع سود جسته­اند والبته به  ظرفیت­ها و ظرافت­های علم معانی بی توجه نبوده و احوال مخاطب را نیز از نظر دور نداشته­اند .باری ، شاکه و خان منصور به مثابه­ی آغازگران واقعی شعر کردی جنوبی دراستان ایلام وشاید در دیگر مناطقی که به این شاخه اززبان کردی سخن می گویند ، جایگاهی در خور دارند و می توان رود کی­های شعر کردی جنوبی شان نامید گرچه پیش از آنان "حنظله "­ها و " بوسلیک " های هم بوده باشند

لازم به ذکر است در تعداد ابیات سروده شده توسط  این دو شاعر در کتاب ديوان اشعار و زندگينامه شاكه و خان منصورˈ نوشته ˈعلي محمد سهراب نژاد تعداد 620 بیت ذکر شده است

در ادامه یکی از اشعار این بزرگواران را به شما تقدیم میکنم

 

شوکرانه‌-

 

 

 

ش: شوکرانه‌م پێد بوو بیناێ بان سه‌ر

 

خ: کووره‌ گڵاڵان لافاو گرته‌ وه‌ر

 

 

 

شوکرانه‌م پێد بوو که‌س سڕ نه‌زانا

 

سفێد په‌ڕ له‌ رۆ سه‌رزه‌مین شانا

 

 

 

شوکرانه‌م پێد بوو هه‌ر وه‌خت مه‌ێلت هه‌س

 

وه‌ بێ نم سه‌ونز که‌ێ گوڵان که‌ڵ مه‌س

 

 

 

شوکرانه‌م پێد بوو ساێه‌قه‌ێ نه‌سیم

 

سه‌ر تیه‌تان کردێه‌ وه‌ تڵا و وه‌ سیم

 

 

 

شوکرانه‌م پێد بوو ئاو شه‌و ماسن

 

ئاقاێ عزرائیل به‌نی ئایه‌م تاسن

 

 

 

شوکرانه‌م پێد بوو ئه‌ێ بارلاهی

 

زه‌مین یه‌خ به‌ساس تا گاه‌ ماهی

 

 

 

ماهی ها وه‌ بان گورده‌ێ نه‌هه‌نگێ

 

نه‌هه‌نگ ها وه‌ بان به‌ربه‌ر سه‌نگێ

 

 

 

ئه‌و سه‌نگه‌ ه‌ا بان تێخ فه‌ره‌نگێ

 

په‌ێوه‌سه‌ له‌ بان زوان له‌نگێ

 

 

 

وه‌ شه‌و مه‌سازوو میل سووهان ساو

 

وه‌ رووژ مه‌تکێ قه‌تره‌ قه‌تره‌ێ ئاو

 

 

 جهت دانلود نرم افزار آندروییدی شاکه و خان مه‌سۊر کلیک کنید